تبليغاتX
بلونا _ ايزد بانوي جنگاوري
چنان در نيستي غرقم كه معشوقم همي گويد/ بيا با من دمي بنشين سر آن هم نمي دارم
این روزهای من به این می گذرد که 5 ئه صبح بیدار شوم،به دانشگاه بروم.8 تا 8:15 بیایم خانه،دوش بگیرم،شام بخورم،درس بخوانم و بخوابم.

میان ترم داشتم و دارم.بیش از آنچه تصور می کردم وقت می گذارم برای درس خواندن.

شب ها کتاب می خوانم،فیلم می بینم.

نقاشی می کشم.

معادلات می خوانم تا ذهنم نظم بگیرد.

اصولا به گوشیم نگاه نمی کنم،مگر وقتی که شعری بخوانم و بخواهخم ذخیره اش کنم و برای 2-3 نفر خاص بفرستم!

کلن این روزها این منم که با خودم می خوابد،بیدار می شود،درس می خواند،زندگی می کند...

کلن این روزها منم خوشحال است از با خودم بودن!

پ.نون:

هفته ی پیش "یه حبه قند" دیدم!

این هفته کنسرت ئه کلاسیک می روم!

2شنبه ها هم کلاس ئه شرح مثنوی می روم!

5شنبه ها هم نقاشی.

این چنین می گذرد روز و روزگار من!

به شدت سرما خوردم،شنبه هم میان ترم دارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 17:55  توسط bellona  | 

 

خدا نور آسمان ها و زمین است.مثل نورش چون چراغدانی است که در آن چراغی پرفروغ باشد.

که آن چراغ باشد در آبگینه یا حبابی شفاف و درخشنده مانند ستاره ی درخشانی که برافروخته می شودبا روغنی از درخت با برکت زیتون.که نه شرقیست و نه غربی.

روغنش آن چنان صاف و خالص است که نزدیک باشد بدون تماس با آتش شعله ور شود.

نوریست برفراز نوری.

هدایت می کند خدا برای نورش کسی را که می خواهد.

و می زند خدا مثل ها رابرای مردمان و خدا به همه چیزی داناست.

 

زمين-ايران-تهران-

17 خشثرويريه ماه سال 1370 خورشيدي- گاه 11:00 نيمروز...

 

روز موعود...

رهايي از مخمل سرخ...

رهايي  كالبد...

نفس زدن...

دستي كه توان يافته بود به چنگ زدن...

كالبدي كه توان يافته بود به ديده شدن...

نفسي كه توان يافته بود به "ها" كردن،

به "هه" كردن،

به "هق هق" زدن...

به ترنم اشك...

چشمي كه توان يافته بود به ديدن و انگاريدن ديده ها...

كه "واقعيت" ،هستي بود و "حقيقت" انگاره ي من از هستي...

انگاره ي چشم من از هستي...

همان جا دو تاشديم...

دو تا ي مجزا شديم...

كه نايم نوا گرفت و ساز خود سر داد و چشمم هوا گرفت و داد خود به گلو سپرد...

كه ني گويد كه يكتا را دو تا كن...

من گاهانم را از ياد برده بودم درميان اين همه اعجاب....

( ميديوزرم:

آفرينش آسمان من بود...

پدر، آسمان من است...

گاهي كه او شوند من شد و من به شوندش من شدم...

ميديوشم:

آفرينش آب كه نطفه ي من شد...

تو نطفه بودي خون شدي وانگه چنين موزون شدي

سوي من آي اي آدمي تا زينت نيكوتر كنم....

پاتيشهيم:

ماردم، زمين من...

اياسريم:

بازگشت من به خانه نه به آن حالت معمول، نه به عادت مالوف...

كه به شيوه ي كن فيكون!!!

ميديارم:

ددمنشيم را به من افزود كه سركشي و هر آنچه  شرمگين است بدان سبب دهدو مرا منزه خواند...

هماسپديم:

مردم شدم به عشق،به زبان،به فهم...

به اشك كودكي و فرياد جواني...

كن شدم به يكوني كه او خواست...

مرا پرسي كه چوني، بين كه چونم

خرابم، بيخودم، مست جنونم...

مرا از كاف و نون آورد در دام

ازآن هيبت دو تا چون كاف و نونم...

 انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون)

در جست و جوي گاهانم به تناي يافتن اقوام وعده داده شده،

با هر شباهتي به هوس افتادم و لجام گسيخته تر، دويدم...

خورشيد آسمان من بود،گرماي من بود، دليل بود ئه من،

و من به سبب تشابه گرماي دستان او و پشتوانه ي گرمش،

موجودي دو پارا كه گويا شوند بودن ئه من بود،پدر خطاب كردم...

آغوشي كه مرا پرورد و وجودش را نثارم كرد،نيافتم...

جز مهري كه سرخ نبود...

از جنس آن مخمل سرخ بود گويي، اما سرخ نبود...

آوايش همان طنين آرامش بخشي بود كه اضطراب تنهاييم را محو مي كرد...

به خطابم مادر آمد كه قياسم زبانم بود...

 چرا وقتي آمدي گريه مي كردي؟

چرا آغوش "مادر" را به عنوان اولين خانه رهن كردي؟فقط آغوشش را؟

همين مادر قبل از ميلاد تماما خانه ي تو نبود؟ چرا گرم شدي؟ نگاه كن......

شتابان در پي يافتن خانه اي كه تماما جايگاهم شود...

گرمم كند...

حفظم كند...

چرا گرم شدي از محبت كاغذي همسايگاني كه لپ هايت را مي كشيدند و لاف مي زدند؟به دستانشان گرما ماليده بود؟!

حيف نه! قبل از شام بايد دستهايشان را مي شستند ...

حالا كه فكر ميكنم يادم نيست به كدامين آوا به صعود فراخوانده شدم، به كدامين حيلت بلي گفتم، اما فاتح شدم انگار...

كه ديناي سرخ مخملينم را به بهانه ي سرما ترك كردم و به اين همه گرماي پوشالي پناه آوردم كه قياس زبان ئه من بود...

از آن لحظه ي اول،از آن لحظه كه فهميدي طبق قانونِ بقايِ "من"، منِ  بوجود آمده از بين نميرود.

به "چرا" هاي پشت سرت نگاه كن!به ياد داري چرا فرياد مي كشيدي قبل ازين كه به دنياي فرياد ها وارد شوي؟!

چرا تقلا مي كردي بيايي؟!

به ياد داري اولين باري را كه از خود پرسيدي چرا آمدي؟

به فريب هر انديشه ي دور دستمال سرخ دلم را تكان دادم ...

آشنا بود هر واژه اي با من و هر شوندي با من...

ليك منم نبود...

يادم نيست كجا من ومنم جدا شديم اما يادم هست خنده هاي كودكيم را ...

تاب بازي هاي كودكيم كه دست در دست هم مي دويدم و مي خوانديم...

عمو زنجير باف...

...

يادم هست تكاپويم را براي رسيدن به هيچ...

از هيچ به هيچ...

مدار دوار را يادم هست...

هراكليتوس را يادم هست كه ميگفت:

"در محيط يك دايره آغاز و پايان يكي است..."

...

كي به اين نتيجه رسيدم يادم نيست...

اما يادم هست كه آموختم به كودكي پناه ببرم...

نه اينكه آموخته باشم، فراخوانده شدم...

...

ازبالا به من نگاه كن:

مهديس ئه ۲۰ ساله...

هميشه پيش از زندگي...

هميشه شادتر از زندگي...

پر انرژي...

مهربون و محبوب...

ازانجام هر كاري فقط به آرامش و لذت فكر ميكنه...

توي دنيايي _به قول پدرش_ فانتزي قدم ميزنه و زندگي ميكنه،

فارغ از هر نگاه آلوده يي، فارغ از هر خبثي،

به وحدت وجود ايمان داره و به خالق وجود...

من مهديس را همينطوري كه هست،دوست دارم...

از قدم زدن با مهديس،شادم،

از لمس تنهايي  درونيش،مستم،

و از بودنش،مشعوف...

چه اهميت داره كه بقيه بخوان من خانومانه برخورد كنم و وقتي گلي را ميبينم با شوق به سمتش ندوم براي بوسيدن گلبرگ هاش...

شب ها زير نور ماه نايستم و با ستاره هايي كه فقط بخاطر من روشنن،حرف نزنم...

تنهايي ماه را لمس نكنم،

بال هاي خيالم را باز نكنم براي ساختن قصه ها يا بازسازي روياهاي ديگران...

بقيه چه اهميتي دارن وقتي كه من،از منم لذت مي برم...

:دي

"ناگهان عشق،آفتاب وار،نقاب برافكند و بام ودر به صورت تجلي در آكند شعشعه هاي آذرخش وار فرو كاست و انسان برخاست....".

و تو برخاستي....

عشقت را ثابت كن.........

 

پ.نون1:

خوشحالم كه به دنيا اومدي مهديس خانومي،وگرنه من الآن دوستي به اين شادي و مهربوني نداشتم...

اميدوارم تو هم مثل من امشب تولد مهديس راتوي قلبت جشن گرفته باشي...

پ.نون2:

آيه ي زبرين و حافظ زيرين، حرف هاي پدرم بود در روز تولدم...

(پدر را كه يادت هست،

هيچ آدابي و ترتيبي مجو،

هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...)

 

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل ویرانه نهادیم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما د اد

تا روی درین منزل ویرانه نهادیم

در دل ندهم ره پس ازین زلف بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

در خرقه ازین بیش منافق نتوان بود

بنیادش ازین شیوه ی رندانه نهادیم

چون میرود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر یکدانه نهادیم

المنه لله که چو ما بی دل و دین بود

آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم

قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ

یارب چه گدا همت و بیگانه ماآبیم

 

راستی!نامه هام رو هم میگذارم توی این بلاگ.بعد ازین منم و همین بلونا!(:

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 18:4  توسط bellona  | 

نیستیم...

به دنیا می آییم،

عکس یک نفره می گیریم

بزرگ می شویم

عکس دو نفره می گیریم

پیر می شویم

عکس یک نفره می گیریم

وبعد دوباره باز نیستیم

سهراب می گفت: زندگی رسم خوشایندی است...

زندگی رسم خوشایندی نیست، لاجرم باید زیست...

دنیای عجیبی ئه این زندگی ما...

1 وقتی 1 بادکنک ساده، مست و خوشحالمون می کرد...

1 دوره ای  1 کتاب رنگ آمیزی، 1 عروسک نو، 1 ماشین بوق دار،...

الآن خروار خروار هم گل و بادکنک و بادبادک و اسباب بازی به ذوقمون نمیاره...

زندگیمون شده 1سری روزهای روتین تکراری که تمام دلخوشی و تفاوت هاش، 2 ساعت دور همی بیرون رفتن و پیتزا خوردن ها ست...

این ئه تفریح مردم قرن 21...

زوال اندیشه...

این بیماری ئه ماست...

مکاتب ادبی قرن 19 فرانسه، ایرن قرن 3 و 4 که مهد فرهنگ و تمدن بود و دراوج، حالا کجاییم؟!

اکثر جوان های هم سن من، از زندگی فقط به قول یکی وقت گذرانی هایی رو یاد گرفتن که در واقع پوچ گذرانی ئه...

شروع کردم به خوندن و با خودم تنها بودن.انقدر با خودم بودن که تقریبا داد ئه همتون دراومده...حس می کنم مهدیس، ازون چیزی که می تونست بعد 20 سال داشته باشه، خیلی دوره...

کمم...کوچکم...

شاید چون همرنگ جماعت شدن رو تمرین کردم مدتی و آسوده خیالی رو...

1 وقتی توی جامعه ی سمپادی ئه خودمون انقدری دغدغه داشتیم، که مامانم ازم دور شده بود.من فقط توی دنیای خودم بودم و درگیر رویاهایی که می خواستم و می تونستم بهشون جامه ی عمل بپوشونم...

تا 1 جایی که دیگه خواستن نشد توانستن...

همون روزهایی که این درد لعنتی شروع شد.مبارزه کردم، ایستادم،اما کم آوردم.فکر کردم قشنگه که این روزهای باقی مانده برسم به آدم هایی که ازشون کندم.نگاه کنم.توی وجود همه قشنگی هست.اگه وحدت در عین کثرت درسته، پس می شه همه رو قشنگ دید...

دیدم، دیدم، دیدم...

گشتم، گشتم،گشتم...

شدم همه ی آن چه که درکودکی ذوق زدم می کرد...

روزهای دور که رویاهای دور،راهشون رو بسته بودن...

از زندگیم کنار آدم ها لذت بردم، مهدیس جدید خیلی چیزهای داشت، اما همیشه این ترس کنارش بود که انتخاب این راه اشتباه باشه، که نبود...

اما مدت 1 ماهی میشه که مهدیس باز به پیله اش برگشته، فقط دنیای رنگ و کتاب و موسیقی و تنهاییش...

همرنگ جماعت شدن، سخته برام.من همونی می شم که می خوام، چون باورش دارم...

با همه ی دردهام.روحیه ی مبارزه طلبیم برگشته...

دنیام برگشته...

شاید تا مدت ها ننویسم و نباشم، اما ناگزیرم به گریز...

خودآگاه و ناخودآگاه پیله ی تنهاییم برگشته...

همین...

پ.نون:

حرف هام ناقصه.نمیتونم همه ی سیر فکرهامو روی کاغذ بیارم تا بقیه بفهمنن.باز هم انتزاعی شدم!

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 19:58  توسط bellona  | 

تیتر جالب و شاید مضحکی ئه! 

اولین بار که چهار سال پیش این اسم را از برنامه ی کوله پشتی ئه فرزاد حسنی شنیدم حس کردم چه احمقانه!هنوز هم آدم هایی هستند که از اسم خدا برای جلب حس های عموم استفاده کنن و چقدر مردم احمقن که این همه خدا می گه ادعوا استجب لکم بازهم دلشون را خوش کردن به این یک شبی که واقعا شاید هیچ نمود واقعی از آموزه های اسلام نباشه.اگر بود پس چرا این همه سال اسمی ازین شب آورده نمی شد!و چقدر خندیدم به حماقت آدم هایی که اس ام اس داده بودن و آرزوهاشون را برای برنامه فرستاده بودن! 

 اما قضیه اینه که تو حتی به هیچ چیزی هم اعتقاد نداشته باشی، به مقدسات بقیه احترام میگذاری و حتی اگه ته دلت باور داشه باشی که اینها زائیده ی تخیل بشره،باز هم امتحانش می کنی.انگار که لازم داری گاهی خودت را با این تصورات سرگرم کنی! منم همین کار رو کردم،توی سالنامه ام نوشته ام:  

باور نمی کنم که تو، همه ی دعا های مردمی که بهت نیاز دارن ورو فراموش کنی و فقط امشب بهشون فکر کنی و صداشون رو بشنوی! باور نمی کنم پشت این شب، جز خیالات واهی،چیزی وجود داشته باشه! تو همیشه عجز من رو با چیزی شبیه معجزه به رخم می کشی تا خدا بودنت رو یادآوری کنی و من رو مجبور به پرستش!(لا جبر و لا تفویض، بل امر بین امرین!!!)مضحکه حتی! اوکی،من آرزو می کنم و توی خدا هم مجبوری برآورده اش کنی! قبلا اگر کسی می خواست معجزه ببینه، تو بر قومش شتر و سیل و مائده نازل می کردی.برای من هم چیزی نازل کن که ببینمش! مثلا برم مشهد، نه مشهد نزدیک ئه، برم سوریه!معجزه ی تو برای منی که فقط به تو ایمان دارمُ همین کافیه جایی برم که مردم با عشق برای زیارت می رن و به نظر من خنده داره جز تورو پرستیدن! 

 احمقانه کلکل کردم با کسی که باور داشتم می شنوه، 1 هفته بعد زنداییم زنگ زد که داییت بلیط گرفته فردا عصر می ریم مشهد، نه هم نیارین! مامان ئه بابام هم گفت ثبت نامت کردم ببرمت سوریه! به فاصله ی دو هفته همه ی این جاها رو رفتم بدون این که کسی بدونه من اصلا اون شب دعا کرده بودم! 

 سال بعدش آرزو کردم برم مکه! 

 منی که همیشه سنجاق سرم و گل جورابم و لاک و روسریم و.. ست بود، و هیچ وقت ئه خدا مقنعه روی سرم نبود، طی 3 مرحله قرعه کشی ئه دانش آموزی رفتم مکه! 

 سال گذشته برای علی رضای عزیزم آرزو کردم.هفت سال مشکلی داشت که رنجش می داد،الآن وضعیتش همون جوری ئه که براش آرزو کردم! 

 من فقط به خدا ایمان دارم.به نظرم مسخره است پرستش امام یا پیغمبر. هرکدوم از ما نمودی از وجود خدایی هستیم که ما رو خلق کرده.پس اصل و وصلمون یکی ئه.اما اگه قرار بود من هم عینا مثل مسیح یا محمد زندگی کنم٬ خلاقیت ئه خدا زیر سوال می رفت! 

وجود یگانه ای هست یقینا که همه از اونیم.یکی مثل من ادعا می کنه که باهوشه و خلاق، دیگری ادعا می کنه که صرفا یه اتفاق تصادفی ئه! اما حتی اگر هم خدای خیال من یک اتفاق بوده باشه، پرستشش می کنم تا هم اون ذوق کنه و توی عرشی که در همه ی ادیان برای خودش ساخته، مسرور باشه و هم من حس کنم که تنها نیستم. 

 این که واقعا هست یا نیست به دل هر آدمی بستگی داره.بابام همیشه می گه یا باور کن که خدا هست و با هر دین و مسلکی که داری به اخلاقیات پایبند باش.یا باور کن که نیست و تا تهش با همین باور پیش برو. 

 من صرفا باور دارم به وجود خدا.اما یقینا خدای من نه اون خدایی ئه که دعوت می کنه به قتل منکرینش،نه خدایی که عذاب مده،نه خدای جنگ و نه خدای پول... خدای من خدایی نیست که توی باور هر کسی جای داره... 

 خدای من فقط خدای من ئه! 

 برای رهایی از آفت ئه ترو ترین،(مثلا بزرگتر)، پدر خطابش کردم و خطابش میکنم... ازش سلاحی نمی سازم تا هروقت با کسی مشکل داشتم توی سرش بکوبم.آدم ها ی محجبه ای رو دیدم که خداشون رو فقط برای نعمت های بهشتی که خدا افزونش کنه همه لهو ولعب ئه، می پرستن. 

 من خدام رو توی آرامش ئه آدمهایی پیدا میکنم که زندگی و رفتارشون سراسر آرامش و پاکی ئه.آدم هایی که دروغ نمیگن،تظاهر نمی کنن،فخر نمیفروشن،منطق دنیاشون قلعه ی حیواناتی نیست! 

 من خدام رو از لا به لای واژه هایی از کتاب های نازل شده پیدا می کنم که جنس حرفهاش جبهه گیری های خبیثانه ی انسانی که به خدا نسبت داده می شه،نباشه... 

 

به قول ئه حافظ: 

  آنکس است اهل بشارت که اشارت داند 

 نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست... 

 

 این ها رو گفتم که یادتون باشه بدون اندیشه و  بدون تجربه کردن چیزی رو رد نکنین. 

ریاضی رو برای این انتخاب کردم که منطق داره و میتونی به کمکش دنیا رو بهتر لمس کنی.هرچند که خود ئه ریاضی هم جزو مکشوفات ئه بشره... 

 این دفعه برای تجربه ای جدید تر اعتکاف اسم نوشتم،اسمم دراومد، حتی نمی دونم توش چه خبره.درد داره یا نداره!اما احتمالا چیز جالبی ئه! 

 هر انتخاب و هر راهی که حس کنم دلم میخواد، به سمتش می رم.چون وجودم دوست داشته که امتحانش کنه. شما هم به دلتون اجازه بدین که گاهی براتون تصمیم بگیره.حتما هدیه ای پشت این انتخاب ئه... 

 دنیا و همه ی اصولش روی دانش ئه ریاضی استوار ئه و با ریاضیات می شه جفر را درک کردو با جفر هم دنیا رو... 

 این قضیه از نظر همه ی آدم هایی که اپسیلونی بیش تر از بقیه سعی در دانش و تعلیم nhnk، اثبات شده است! 

 

 پ.نون:فربد! 

 می دونم طولانی شد اما بپذیر که قراره نامه باشه نه یادداشت روزانه! 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 19:6  توسط bellona  | 

حس می کنم نیاز داشتم به خودم و باورهام، نظم بدم.شاید این احساس نیاز بخاطر وجود و حضور موجودی جدید و بسیارعزیز در زندگیم باشه که به من ایمان و باور حرکت و پیروزی می ده.

این نیاز شاید نه تنها در وجود ئه من، که در وجود بسیاری از دوستانم هم یاشه.برخی بخاطر خودبزرگ بینی ئه بیخود و برخی بخاطر خود کوچک بینی زیاد، ازش روی گردان میشن! غافل ازین که وجدان ئه ما، معیار صادقانه ای از خودخواهی ئه ماست.

در واقع این نامه را برای خودم می نویسم و پیشکش می کنم به دوست عزیزم احسان، که شاید برای تولدش پیشکش و تبریکی ناقابل و کوچک باشه...

 

دراین باره بیندیش وبه خاطر آور که از کجا آمده ای،به کجا می روی و در درجه ی اول چرا خود را میان این همه جنجال و هیاهو قرار داده ای؟!

راهی که در مسیر زندگست بر میگزینی، اگر شادمانه به پایان برسانی ، توسط افراد ناآگاه درک نمی شود و به همین دلیل برچسب های زشتشان را به نامت می آویزند و تورا دیوانه خطاب می کنند!

لیکن دوستانت دراولین لحظه ی دیدار تورا خواهند شناخت. حلقه ای که خانواده ی تورا بهم وصل می کند، هم خونی نیست، بلکه احترام و خوشحالی است که نسبت به زندگی ئه یکدیگر دارید.به ندرت اعضای یک خانواده در زیر یک سقف باهم بزرگ می شوند!

 

همواره به یاد داشته باش که:

  

دانش

پی بردن به آن چیزی است که از قبل می دانستی،

 

انجام دادن

نشان دادن چیزی است که می دانی،

 

تعلیم

یادآوری به دیگران است که خود آن ها به همان حد خوبی که تو می دانی، میدانند.

 

هرآنچه پیرامون تو رخ می دهد واقعی نیست، واقعیت انگاره ی تو از حقیقت ئه هستی است و حقیقت، موجودیست ناب و دست نایافتنی!

به همین شوند(:دلیل) همیشه آسان ترین پرسش ها،ژرف ترین ئه آن هاست.

کجا به دنیا آمده ای؟

خانه ات کجاست؟

به کجا می روی؟

چه کار می کنی؟

گاهی دراین باره بیندیش و ببین که هماره پاسخ ها دیگرگون می شوند. و دقییقا به همین شوند، آن چه را که بیش از هرچیز به یادگیریش نیازمندی بهتر تدریس می کنی...

 

از زندگی و لحظه های آن، نهایت شادکامی و شادمانی را بخواه.دنیای پیرامون ئه تو، زیبا، کامل، و کاملا بی طرف است.از مشکلات گله نکن! زیرا هیچ مشکلی نیست که برای تو هدیه ای نداشته باشد...

 

از "بود"گله نکن که این همه "بود"، اگر تو نبودی، یقینا نمی بود! تو جزئی از حقیقتی هستی که عدم ئه تو، ناقصش می کرد.هرآنچه که هست، نگاره ای است کامل از آن حقیقت که دانش ئه تو، نمود واقعیتت را به حقیقتش نزدیک تر می کند!(:

 

از انتخاب هرآن راهی که به تو، ایمان و شادی و آرامش می دهد، واهمه نداشته باش.که هر راهی این انگیزش را در تو ایجاد می کند که باید رفت!شاید انتخاب چندین راه ئه متفائت در یک لحظه، اشتباه به نظر برسد، اما این تویی که توان  ئه انتخابش را داشته ای!بگذار هرآن چه می خواهند راجع به تو بگویند.مهم نیست که از تو روایتی یگانه به جا بماند یا نه! مردم هماره قهرمانان را ستایش می کنند اما در ژرفای وجودشان، نکوهش ئه بیش تری نثار نام های جاودان می شود.هماره به یاد داشته باش کهع هیچ قهرمانی نیست که همه، تصویری یکسان  و روایتی یگانه از وی داشته باشند...از اساطیر گرفته تا قهرمانان مقدس هر آیین...

 

ابر نمی داند که چرا هر آن به این سو و آن سو کشیده می شود یا چرا مثلا در فلان جهت ئه خاص حرکت می کند،اما آسمان و حقیقت ئه ورای این طرح ها...

زمانی که دانشت واقعیت تورا به حقیقت برساند، به ورای افق ها دست رسی پیدا می کنی...

حقیقتی را که بازگو می کنی نه گذشته ای دارد و نه آینده ای،آن هست و این تمام چیزی است که برای بودن نیاز دارد.

 

به یاد داشته باش که هرگز آرزویی به تو داده نشده، مگر آن که توانایی به حقیقت در آوردن آن هم داده شده باشد.

 

گاهی مثل کودکان تمرین کن که تخیلی باشی،شاید ژوکرها، واقعی تر از مرمان پیرامونت باشند با واقعیتی متعالی تر...

 

با آرامش زندگی کن.اما به یاد داشته باش که هر آرامش، مقمه ی طوفان است و هر طوفان، توام با هدایای مشکلات خویش...پس با روی گشاده به سمتش گام بردار که تو لایق ئه آن ای!

هرشب به آسمان نگاه کن.هر ستاره واقعیتی است تا تو حقیقتش را بیابی.اگر شبی آ سمان دنیایت بی ستاره بود، به معنی پاین ئه راه نیست.شاید نیازمند تر از تو وجود داشته...

وقتی مسیر تو به پایان می رسد، که مرگت فرا رسیده باشد...

پس تا وجودت درین مرحله از واقعیت است، ستاره هایت را نورانی تر کن...

تو می توانی که درخشنده ترین و نورانی ترین ئه ئه نگاشت ها باشی...

به انگاره هایت فکر کن!

 

 

پ.نون:

احسان ئه عزیزم!

تولدت مبارک.

شاد باش، شاد بزی، غوغا باش...

این هم فال حافظ به رسم عادت مالوف برای تازه متولد شدگان:

 

صافی نهاد دام و سر حقه باز کرد

                                            بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 19:5  توسط bellona  | 

 

مهدیس این روزها کمی دلش گرفته...

دیدن آدم هایی که تکلیفشون با خودشون و زندگیشون مشخص نیست...

اتفاق های قشنگ و مهم زیادی افتادن که نوشتنشون این جا قشنگ می بود، اما برآیندشون با اتفاق های بد خنثی شد...

مثلا اون روزی که مهدیس ارائه ی فارسی داشت و کلی استرس، اما استاد از کارش بسیار راضی  می بود انگار.

یا یک شنبه ی پیش که برای استاد جشن گرفتن و روزش مبارک شد...

نمایشگاه کتاب که کلی خوب بود، مخصوصا انتشارات ئه سخن...

تازه شم مهدیس بانو دوروزه که حسابی مریض ئه و در بستر بیماری ئه! یک آدم بدجنسی هم با بی انصافی تمام حرف هایی که نه درخور خودش و نه درخور مهدیس بود، به مهدیس گفت...(:

آدم ها برای من یک کوپن ای دارن.اگه یک بار بسوزوننش دوباره براشون صادر می شه، دنبالشون می افتم که دوستیمون خراب نشه، اما دیگه مثل قبل نمی شم باهاشون.این دردی ئه که الۀن دارم.کسی نیست که بتونم بهش اعتماد کنم و نزدیک تر شم بهش، چون می ترسم این نزدیکی ئه کوپنش رو بسوزونه...مثل بقیه...

فعلا که ماییم و می و مطرب و این کنج خراب...

کشف جدید من بعد از افتادن 8 اتفاق بد در 2 هفته ی اخیر:

حماقت ئه دوست داشتن و ارزش قائل شدن برای کسی که هیچ درک درستی از تو توی ذهن و قلبش نداره! _چه دختر و چه پسر_

من همیشه ظاهر و باطنم یکی بوده، اما آدم ها توی شرایط و ضوابط متفاوت تغییر رفتار میدن.و ازون جایی که من هرگز این طوری نبودم، نمی تونم درکشون کنم.این چیزی ئه که توی دنیای آدم ها به شدت آزارم داده...

من هفته ی پیش داشتم غیبت می کردم بعد از سه سال.یعنی دارم می شم یکی مثل بقیه.این چیزی ئه که دردم آورد...

لازم ئه که دوباره برم توی پیله ی خودم تا انقدر از بودن در کنار بقیه رنج نکشم! رنج ئه که کنارشون باشی و کارهایی که می دونی زشت ئه رو انقدر ازشون ببینی که قبول کنی بابا! اینم جزئی از شخصیتش ئه که باید بپذیرمش و توی این پذیرفتن ئه مجبوری شبیهش بشی..._خواه نا خواه_

من آدم این جور همزاد پنداری و هم حسی نیستم...

برای همین هم دور می شم ازشون...

چند وقتی ئه دور شدنم را شروع کردم.انقدر برآیند های رفتاریشون منفی بوده که واقعا هیچ آدمی رو به عنوان دوست عادی هم قبول ندارم و پذیرا نیستم په برسه به... البته استثنا هم وجود داشته، اما من دارم پس می کشم از همه...

حتی حس ها و بازه های زندگیم هم مثل جودی شده... 

 

هشیارکسی باید، کَز عشق بپرهیزد

وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد

آن کس که دلی دارد آراسته‌ی معنی

گر هر دو جهان باشد، در پای یکی ریزد

گر سیلِ عِقاب آید، شوریده نَیَندیشد

ور تیرِ بَلا بارَد، دیوانه نپرهیزد

آخر نه منم تنها در بادیه‌ی سودا

عشقِ لبِ شیرینت بس شور برانگیزد

بی بخت چه فَن سازم تا برخورم از وصلت؟

بی‌مایه زبون باشد هر چند که بِستیزد

فضلست اَگَرَم خوانی، عدلست اگرم رانی

قدر تو نداند آن، کز زجرِ تو بُگریزد

تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم

جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد

سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز

ور روی بگردانی، در دامنت آویزد!

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 19:5  توسط bellona  | 

دوشنبه با زهرا روز خوبی داشتم.تاپارک وی پیاده روی کردیم...گل خریدیم.رفتیم نان آوران و آبمیوه خوردیم.

بعد هم تا پارک ملت پیاده رفتیم و به آدم ها گل دادیم.روز خوبی بود...

هفته ی سلامت بود.عضو چند تا کانون شدم.عجیب دلم می خواد برای آدم های معلول یا سالمندان کارهای خوشحال کننده ای بکنم...

هراز گاهی میرم خانه سالمندان.موجودات جالبی ان.یک سری هاشون واقعا نوستالژیکن!

در کل مهرورزیدن به آدم ها خوشحالم می کنه...

دیروزهم رفتیم.اما من کلی غصه ام بود.از شب قبلش با خودم و آدم ها دچار مشکل شده بودم.کسی حرفی نزده بود که بهمم بریزه اما مهدیس رو مود ئه غم بود...

تا اینکه علی رضا زنگ زد و یک خبر فوق العاده داد و مهدیس خیلی ذوق کرد.توی پارک جیغ زد و مردم فکر کردن مهدیس بانو خل و چل شده.و دو تا سعید به من گفتن توی صادقیه منتظرم می شن.مهدیس هم تا ونک پیاده روی کرد.بعد هم با تاکسی رفت صادقیه و با سعید(۱) ، آب پرتغال خورد.و کلی حرفید تا سعید دومی هم رسید.مهدیس تا شب هم تو مود ئه غم بود.اما فکر کردن به حرف های سعید آرومش می کرد...

کلی با سعید حرف زد.حرف های خوبی زد.یک جورایی از سردرگمی نجات یافت...

برای خودم و زندگیم کلی تصمیم های قشنگ گرفتی یّم!!!

متشکرم سعید

 

پ.نون:

توی بلونا جواب نامه ای گذاشتم برای همه...

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 19:4  توسط bellona  | 

 

چه رنجی است:

 لذتها را تنها بردن.

و چه زشت است:زیبائیها را تنها دیدن.

و چه بدبختی آزار دهنده ای است:تنها خوشبخت بودن.

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

(دکتر علی شریعتی (

 

ننه سرما داره بار و بندیلش را جمع می کنه که بره و عمو نوروز با پیشاهنگی ئه حاجی فیروز از راه می رسه...

فکر کنم که وقتش ئه مهدیس خانوم، 1 نگاهی به گذشته اش بندازه تا ببینه چقدر بزرگ تر شده، چقدر رشد کرده، چقدر پیش رفته...

سال 89 پر ئه دوستی های نو بود.اتفاقات هیجان انگیز، دانشگاه،تجربه های نو و...

خیلی سخته وقتی به عقب نگاه می کنی بخوای به خودت نمره بدی...

یک سال با کلی بگو بخند و پیشامد های خوب یا بد، گذشته.خیلی از جاها ممکنه که زود رنجیده باشم.خیلی از جاها رنجونده باشم.بخاطر همه اش ازت معذرت می خوام.

خاطره انگیز ترین لحظه های امسال من،وقتی بود که از جلسه ی کنکور خسته و کلافه اومدم بیرون، و ازین که شرایط جسمانی ئه خوبی نداشتم،عصبانی بودم، که نتیجه ی یک سالم خراب شد.اما مامانم بیرون در مهربونانه منتظرم بود، در آغوشم کشید و برای اینکه خوشحالم کنه، شام رفتیم فست فود مورد علاقه ی من!

اولین روز دانشگاه، و هراس من از روبه رو شدن با آدم های جدید.(وقتی بچه بودم مامان نمی ذاشت توی کوچه با بچه ها بازی کنم.هر هفته با پدربزرگم می رفتیم پارک.و من اصولا با پسرها بازی می کردم.دوچرخه، چرخ و فلک، سرسره.هیچ بازی ئه دسته جمعی ای بلد نبودم.اول ابتدایی وقتی زنگ ورزش می شد یک گوشه می نشستم و عمو زنجیر باف بازی کردن بچه ها را تماشا می کردم.شعرها رو بلد بودم اما روش بازی را نه!و همیشه از اشتباه کردن می ترسیدم.وقتی که توی المپیاد ادبی به خاطر 3% از دوره جا موندم، ادبیات خوندن را کنار گذاشتم، چون ازشکست ئه می ترسیدم.وقتی که جلوی دوست هام دف زدم و دف از دستم لیز خورد، دیگه حتی برای خودم هم تا مدت ها نزدم.یا حتی نقاشی ئه روی بوم.سه سال پیش، نقاشی کشیدم روی بوم.گذاشتم که خشک بشه، اما مالید به لباس هام و پخش شد.امسال دوباره نقاشی را شروع کردم از اینکه خراب شه، استرس دارم و هنوز جرات دست به قلم شدن را پیدا نکردم.یه وقتی نقشه فرش رنگ می کردم اما یک بار که بی حوصله بودم، رنگها اشتباه شدن و دیگه بهش دست نزدم.استاد زبانی داشتم بداخلاق که تاثیر رفتار تندش جسارت پذیرش ریسک هر شروع تازه را ازم گرفت...)

اما امسال خیلی از کارها را دوباره شروع کردم.

از مسعود عزیز، متشکرم که فروردین امسال به من یاد داد مقابل ترس هام بایستم و از دوست داشتن و دوست داشته شدن و تجربه کردن نترسم.حتی اگر اشتباه کنم.

از علی رضای خوبم ممنونم که به عنوان یک برادر حمایتم کرد تا راه زندگیم را درست انتخاب کنم.

از احسان عزیزم ممنونم که به من خوب فکر کردن را آموخت.

از سعید عزیزم ممنونم که به من یاد داد به موقع قضاوت کنم.

از امین عزیزم ممنونم که خوب نوشتن را به من آموخت و من را به دنیای نوشتن برگردوند.

از پگاهی ئه عزیزم ممنونم که اگر نبود دوباره کتاب خوندن را از سر نمی گرفتم.

از استاد فارسی ئه عمومیم، متشکرم که به من جرات دوباره ی ادبیات خوندن داد.جرات کنفرانس دادن و محکم حرف زدن.حتی اگر گاهی وزن شعرها را ناقص در بیارم.

فربد عزیزم که راه درست اندیشیدن را به من یاد داد و نو اندیش بودن...

از مهناز ممنونم که شش ماه همگامم شد.

مریم،ملیحه،پریسا،مونا، و همه ی بچه های کلاس که حضورشون ترس از محیط جدید را برام کمرنگ کرد.

و بیش تر از همه از مهشادی ئه عزیز ئه خودم، که بودنش به من جسارت داد.دو سال ئه که با همیم و همه ی ثانیه هامون با هم یا به یاد هم می گذره،جسارت نقاشی کردن، شیطنت، زبان خوندن ئه دوباره، و کلا هر شروع جدید ئه واهمه زا، را از مهشاد گرفتم.حمایت ها و بودنش ئه که به من آرامش می بخشه...

متشکرم از بودنت.

و از مامان گلم!که برام بیش تر از یک مادر ئه.دوستم ئه بیش تر و همیشه حضورش به من گرما بخشیده.

پدرم که آغوشش پشتوانه ی من بوده...

و امیر که بودنش آرامش و سکوت را از خونه می گیره!!

ممنونم از بودن ئه همه:سینا،اشکان، راضیه،سعید زارعیان، بابک، دنیز، مرضیه، فرناز، سپیده، شهریار، سامان،یگانه و...

لحظه های تلخ و شیرین با حضور تو قشنگ و خاطره انگیز بود...

دیروز توی حیاط نشسته بودم و داشتم به این پست فکر می کردم.یهک یاکریم زخمی افتاد جلوی پام.آوردمش خونه و نگهش داشتم.به همه گفتم دعا کنن که خوب بشه،امروز مرد.خیلی براش گریه کردم.سعید گفت اگه زنده می موند بیش تر رنج می کشید.مگه عمرش چقدر بود.غصه نخور مهدیس بانو!

امروز به این فکر کردم که فرصت ئه بودن ما هم همین قدر کوتاهه گاهی.درستش اینه از لحظه هامون درست استفاده کنیم.توی حال زندگی کنیم.هر آنی که چشم های تو این نوشته را می خونه،"آن" ای به گذشته می پیونده.زندگی به یاد آوردن ئه طوفان های سخت نیست، زندگی چگونه رقصیدن ئه زیر بارون ئه...

بخند،شاد باش، شاد زندگی کن.غوغا باش.هر شب وقت خواب، به آسمان نگاه کن،اون همه ستاره برای تو چشمک می زنن که از تاریکی نترسی.

هر صبح خورشید برای تو طلوع می کنه فقط به شوق نوازش تو.

باران به شوق بوسیدنت می باره...

همه ی ذرات هستی، "بود" ئشون برای تو.اگر تو نبودی، بود هم معنا نداشت.خیلی از کارها هست که فقط تو می تونی انجامشون بدی.وقتی یک خانومی یک گوشه با کلی خرید نفس نفس می زنه،تو باید می بودی که اون لحظه بهش کمک کنی.این ها خیلی چیزهای کوچیکین که شاید به نظرت بی ارزش بیان.اما یه وقتی حس می کنی که چقدر اون لبخند رضایت بخش ئه خانومه،می ارزیده برات.

هروقت دلت غمگین می شه، آهنگ مورد علاقه ات را گوش کن.وقتی خوشحالی برای خودت گل بخر یا کتاب.به خودت ارزش و بها بده.لذت ببر از فرصت بودن ئت.بدون اندیشیدن به اینکه این فرصت از کجا اومده.اگه این دنیا فقط یک بازی توی یک ذهن خلاق باشه، سعی کن تو ژوکر باشی!

امیدوارم امسال بیش تر تجربه کنی،بیش تر ریسک کنی،از ترس هایت بگذری، از دوست داشتن آدم ها و عشق ورزیدن بهشون نترسی...

و بتونی آدم ها را ببخشی، نه به این دلیل که مستحق ئه بخشیده شدن هستن،چون تو لایق آرامشی.

برایت آرزوی آرامش درونی و زندگی پرهیجان در سال جاری می کنم!

و امیدوارم دوستیمون عمیق تر،پررنگ تر، و محکم تر بشه...

برای من هم بهترینی که به ذهنت میاد را بخواه.بی مجال اندیشه به خواسته های من یا خودت... 

 

پ.نون:مخاطبم همه ی دوستان عزیزم بود و "من" ئه "من" ام! 

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 19:4  توسط bellona  | 

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند ولی آنان را ببخش.

اگر مهربان باشی تورا به داشتن انگیزه های پنهین متهم می کنند، ولی مهربان باش.

اگر شریف و درستکار باشی،فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

و در نهایت می بینی هر آنچه که هست، همواره میان تو و خداست نه میان تو و ومردم...

نمیدونم چقدر به خدا ایمان دارم.خودم خدام را ساختم، پس صلب اعتماد ازش منطقیه.آنچه که در ذهن من بیاد، شاید تسلی بخشم باشه، اما یقینا خدای من نیست...

این چند روز خیلی دلم گرفته.خیلی ها دلم را شکستند، اما هیچ کدام اندازه ی امروز بهم آسیب نرسوندن...

فربد می گفت مهدیس همیشه همون قدری که می گه توی دوستی باهات هستم، هست.راست می گه و می شه روی اون قدرش حساب کرد...

آدم ها برای من ارزشمند هستن.حتما توی دوستیم به چیزی از وجودشون نیاز داشتم که به سمتشون رفتم.سعید برای من نماد آرامش بود، مذهبی بودن و درعین حال شیطون بودنش را دوست داشتم. می خواستم تنهاییش پر شه و بدونه 1 دوست خوب داره که می تونه همیشه روش حساب کنه.

احسان جاه طلب بود و مغرور اما خوب.خلیل خوب.فکر می کردم می تونم کمکش کنم با دخترها رفتار بهتری داشته باشه و از پیله اش بیاد بیرون تا بتونه خوبی های بیش تری را ببینه..

مسعود مهربونی و دید زیبایی داشت و داره حتی.شاید تنها کسی بود که فکر می کردم می تونم بهش به عنوان 1 دوست خیلی بزرگتر تکیه کنم.و اشتباه هم نکردم.و دوست داشتم مسعود انقدر از تنهاییش غصه نخوره و بدونه خیلی ویژگی های خوب داره که آدم ها همیشه به یادشون می مونه.

اشکان همیشه لحظه های سخت زیادی داشته که البته مسببش خودش بوده.اما آدم وقتی غمگین ئه، به حمایت احتیاج داره نه سرزنش.قدر یه خواهر براش وقت گذاشتم و میذارم تا رنگ آرامش بگیره زندگیش.

علی رضا برام شد یک برادر بزرگتر.کمکش کردم جای لجبازی و از دست دادن زندگیش، یک بار دیگه همه چیز را از نو شروع کنه.حالا انقدر خوشه که حتی یادش نمیاد یه گوشه ای، یه دختر کوچولویی هست که هر شب برای آرامشش دعا می کنه...

خواستم به فربد بگم که همه ی سال اولی ها بچه و جو گیر نیستن.می شه گاهی روی دوستی سال اولی ها، هم حساب کرد.

برای طاهره شدم وسیله ای که هروقت جایی کم می ذاشت، بتونه بندازه گردن من...

 برای راضیه شدم بومی  که گاهی رنگ شادی بهم بزنه و گاهی...

خیلی سیاه شدم این روزا.خیلی راحت هرکسی هر حرفی خواسته بهم زده و رفته، بی توجه به این که من دارم ذره ذره تحلیل میرم.من دارم له می شم ،وقتی انقدر راحت گند می زنن به دوستیمون! دوستی حرمت داره.ارزش داره.من وقتی اهلیم کنن، پشت پا نمی زنم به دوستیمون.رو در روی  طرف مهربون نمی شم و پشتش غیبت کنم.من وقتی اهلیم کنن، هر تلالویی از خورشید،برام یادآور عشق و دوستی میشه.

وقتی در حقم ظلم کنن وبهم توهین کنن، ساکت می مونم تا وقتی آروم شدن من عذر بخوام.چون آدم ها برام ارزش دارن.من این طوری بودم.من با همه خوبم.من برای همه از خودم و توانم مایه می ذارم تا شادشون کنم.

اما بقیه به راحتی با یک اس ام اس هرچی به دهنشون میاد میگن.با یک واژه به راحتی قضاوت می کنن.خیلی شهامت می خواد که آدم انقدر راحت هرچی به ذهنش میاد رو بگه....

برای اولین بار توی سه سال اخیر دارم غیبت می کنم.دارم داد می زنم که من له شدم زیر بار این همه حرف مزخرف!

تصمیم گرفتم بزنم زیر عهدی که بخاطرش بهم زندگی دوباره دادی...

بهم جون دادی، که به آدم های اطرافم امنیت، شادی، خوب زیستن، خوب نگاه کردن، و عشق هدیه بدم.

اما من دیگه نمی تونم.همیشه وقتی گریه می کردم، پیش خودم می گفتم این بوسه های خیس توئه روی گونه هام، که  آروم شم، اما امروز برای اولین بار، غم  پشت هر قطره اشکم را حس کردم.من با  اشک هام ریختم، آب شدم ذره ذره و مثل مه آرام آرام پراکنده...

دیگه توی بلاگ نمی نویسم.تصمیم گرفتم خیلی ها را از زندگیم محو کنم.وقتی آدم ها  نمی تونن خوبی را بدئن غرض ورزی ببینن، بهتره کلا کنار گذاشته بشن.

پ.نون:

امروز داشتم روی بوم نقاشی می کشیدم که اون حرف ها رو زدی...بومم را شکستم و زدم زیر گریه.گفتی شعر و ادبیات می خوای، برات کلی چیز قشنگ پیدا کردم که هرروز مثل پیک شادی برات میل کنم.چون تو از من کمک خواسته بودی.و من زیر عهد ئه سه سالم با پدرم نمی زدم.اما ...

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 19:3  توسط bellona  | 

 

به خدا ایمان داری؟

خدا تو جوونه ی انجیره...

خدا تو چشم پروانه است وقتی از روزنه ی پیله اولین نگاهشو به جهان می اندازه!

خدا بزرگ تر از توصیف انبیاست...

بام ذهن آدمی حیات خانه ی خداست...

خدا به من نزدیکه، هر وقت که تو از دوری...

....

پ.نون:

این را از بلونا گذاشتم این جا...

 

و هو معکم اینما کنتم!

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

اما...........

 به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را.......

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله به ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغز هایتان را از هر اندیشه ی خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار نا پاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناراستی ها،ناجوانمردی ها،نا مردمی ها......

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره ی شما با کاسه ی خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند.

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا،یافت نمی شود؟

                                                                                                              ملاصدرا

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 19:3  توسط bellona  |